«او همان‌جا در دستانم جان داد.»

موقعیت: کابل

تجربه اعجاز ملک‌زاده، یکی از بازماندگان قتل‌عام ده‌مزنگ، در روز تظاهرات

به یاد دارم که ساعت ۱۰:۳۰ صبح بود که خانه را در کارته پروان ترک کردم و به سمت ده‌بوری رفتم. در آنجا به مظاهره‌کنندگان رسیدم و به دوستان دانشگاه‌ام ملحق شدم.

من هزاره نیستم. از ولایت پنجشیر هستم، ولی واقعا می‌خواستم دوستانم را در مظاهره همراهی کنم و صدای خود را برای عدالت بلند کنم.

مظاهره‌کنندگان جنبش روشنایی - عکس از اعجاز ملک‌زاده

مظاهره‌کنندگان جنبش روشنایی – عکس از اعجاز ملک‌زاده

تعدادی از مظاهره‌کنندگان قصد ترک تظاهرات را داشتند؛ شایعاتی وجود داشت و آنها نمی‌خواستند آنجا بمانند.

من و دوستم روی دیوارهای کوتاه چوک ده‌مزنگ نشسته بودیم و در مورد تظاهرات صحبت می‌کردیم. وقت نان چاشت ما مقداری بیسکویت و آب از غرفه‎ای که در کنار باغ‌وحش کابل موقعیت داشت خریدیم. برگشتیم و زیر سایه بیرقی ایستاد شدیم که از کامازی که تظاهرات را رهبری می‌کرد آویزان بود. دوستم به من گفت «مسئولیت مهمی دارم.» او با سازماندهندگان تظاهرات در ارتباط بود و گفت: «من به دانشگاه می‌روم و از دوستان دیگرم می‌خواهم که به مظاهره‌کنندگان ملحق شوند، چون بسیاری از جمعیت در حال ترک هستند.»

من به او گفتم: «لطفا اینکار را نکن، چون فردا رئیس دانشگاه بخاطر ارتکاب جرم سیاسی تو را اخراج می‌کند.»

من به دنبال راهی بودم که جلوی رفتن او را بگیرم. در زمان صحبت ما، من اطرافم را می‌دیدم و از محیط لذت می‌بردم. تظاهرات آرامی بود؛ مردم شانه به شانه یکدیگر و متحد ایستاده بودند و برای یکدیگر احترام قائل بودند.

مظاهره‌کنندگان جنبش روشنایی - عکس از اعجاز ملک‌زاده

مظاهره‌کنندگان جنبش روشنایی – عکس از اعجاز ملک‌زاده

ما احساس امنیت می‌کردیم و فکر نمی‌کردیم چنین اتفاقی بیافتد. علی‌رضا، دوستم با من صحبت می‌کرد و گفت: «لطفا بیا برویم زیر سایه‎ای درختی بشینیم که اینجا هوا بسیار گرم است.»

همین‌طور که می‌رفتیم و صحبت می‌کردیم انفجار را احساس کردیم. موج انفجار به ما رسید و ما را به زمین زد. صدای مردم را می‌شنیدم که فریاد می‌زدند و درخواست کمک می‌کردند. من سعی کردم روی پای خود بایستم، ولی بخاطر صحنه‌ای که شاهد آن بودم شوکه شده بودم و نمی‌توانستم درست فکر کنم. شروع به داد و فریاد کردم.

در آن وقت جوانی سعی داشت بایستد. می‌گفت:«پاهایم هیچ توان ندارند.»

او را گرفتم و خون را در دستانم احساس کردم. او داشت کلمه خود را می‌خواند و چشمانش باز بود. او همان‌جا در دستانم جان داد. چشمانش را بستم و او را در گوشه‌ای روی زمین گذاشتم. فقط یک آمبولانس در آنجا بود و راننده آن گیج شده بود که کدام سو برود. او تعدادی از زخمی‌ها را داخل آمبولانس برد، ولی تعداد زخمی‌شدگان و کشته‌ها در سرک به حدی بالا بود که من داشتم دیوانه می‌شدم. نمی‌دانم چطور با کلمات بازگویش کنم.

دو تن از مظاهره‌کنندگان جنبش روشنایی که جان خود را از دست داده‌اند - عکس از اعجاز ملک‌زاده

دو تن از مظاهره‌کنندگان جنبش روشنایی که جان خود را از دست داده‌اند – عکس از اعجاز ملک‌زاده

بسیاری از زخمی‌ها بخاطر دیر رسیدن آمبولانس جان خود را از دست دادند؛ تعدادی وقتی به داخل آمبولانس منتقل می‌شدند جان دادند، چون به شدت زخمی شده بودند.

سه انفجار رخ داده بود، به خوبی به یاد دارم. ترس، بوی باروت و خون فضای چوک را فرا گرفته بود. حتی خواب صحنه وحشتناکی را هم ندیده بودم و حالا در واقعیت با آن روبه‌رو شده بودم.

دوستم دستم را گرفت و گفت: «تعداد کشته شده‌ها و زخمی‌ها بسیار زیاد است. نمی‌توانم به تمام آنها کمک کنم. بیا برگردیم به لیلیه و لباس‌های خود را تبدیل کنیم و تو خانه برو.»

ما می‌دویدیم تا از آن منطقه دور شویم. زنان زیادی آنجا در حال عکس‌برداری بودند و به دنبال دوستان خود می‌گشتند و نام آن‌ها را بلند صدا می‌زدند.

از آن روز به بعد، از همه چیز می‌ترسم. حتی صداهای بلند هم مرا می‌ترساند. احساس می‌کنم دستانم به خون آغشته هستند.

پولیس‌هایی آنجا بودند که حتی مظاهره‌کنندگان را تلاشی نمی‌کردند. آنها به ما ملحق شده بودند، آیسکریم می‌خوردند و بی مسئولیت بودند. هنوز کودکانی را به یاد دارم که بین مردم آب، خرما و نان پخش می‌کردند. خدا می‌داند سر آنها چه بلایی آمده باشد.

(۴۳۴)

«او همان‌جا در دستانم جان داد.»

درباره نویسنده
-