قتل‌عام ده‌مزنگ

موقعیت: کابل
توسط
photo_2016-07-24_12-34-03

مظاهره‌کنندگان جنبش روشنایی – عکس از مریم مهتر


هزاران مظاهره‌کننده به روز (شنبه، ۲ اسد) در چوک ده‌مزنگ کابل گردهم آمده بودند. اکثریت این مظاهره‌کنندگان را جوانانی از قوم هزاره شکل می‎دانند که خواستار بازگشت مسیر خط برق «توتاپ» (ترکمنستان، ازبکستان، تاجیکستان، افغانستان، پاکستان) به مسیر بامیان که یک ولایت اکثریت هزاره‌نشین است، هستند. در ابتدا تصمیم بر این بود که این خط برق از ولایت بامیان بگذرد، ولی در سال ۲۰۱۳ دولت تصمیم گرفت که این خط برق را از مسیر سالنگ انتقال دهد. به دنبال این تصمیم حکومت، بسیاری از هزاره‎ها احساس کردند که این تصمیم دولت براساس تبعیض دیرینه داخل حکومت اتخاذ شده باشد و در برابر آن اعتراض کردند. تظاهرات روز شنبه، دومین مظاهره بزرگ مرتبط به پروژه توتاپ می‌باشد که در طی دو ماه گذشته در کابل برگزار شده است.

در جریان این تظاهرات، انفجاری در میان معترضان به وقوع پیوست. دو انفجار پی‎هم کمی بعد از ساعت ۲ بعد از ظهر، زمانی که مظاهره‌کنندگان کم‎کم پراکنده می‌شدند رخ دادند. اما با آن‎هم، این رویداد تا کنون ۸۴ کشته و بیش از ۲۳۰ برجا گذاشته است.

این رویداد آنگونه که دفتر نمایندگی سازمان ملل متحد در افغانستان اعلام کرده؛ مرگبارترین حمله در ۱۵ سال اخیر، بعد از تصرف افغانستان توسط نیروهای خارجی و سقوط طالبان بوده است.

طالبان این حمله را محکوم کرده‌اند؛ در حالی که گروه موسوم به داعش که طبق گزارشات در افغانستان حضور دارد، مسئولیت این حمله را برعهده گرفته‎اند.

photo_2016-07-24_12-34-29

مظاهره‌کنندگان جنبش روشنایی – عکس از مریم مهتر

مریم مهتر می‌نویسد: «تصورش را نمی‌کردم روزی برسد که با کسی تماس بگیرم تا بفهمم زنده است یا مرده!»

به دلیل کار زیادی که در دفتر داشتم و نیز هشدارهای اعضای خانواده‌ام نخواستم در راهپیمایی شرکت کنم. صبح زود از خانه بیرون شدم و تصمیم داشتم تا نزدیک دفتر با مظاهره‌چیان باشم و بعد به دفتر بروم.

ولی تصمیم‌ام عوض شد. خواستم حداقل تا چوک ده‌مزنگ با مظاهره‌چیان باشم. مردم خیلی زیاد جمع شده بودند. در ساعات اول تظاهرات خانم‌ها تعدادشان کم بود ولی بعدا به تعدادشان هر لحظه افزوده می‌شد. دانشجویان دانشگاه کابل نیز پس از سپری کردن امتحان‌شان به جنبش روشنایی پیوستند. تعداد دوستانم که در بین مظاهره‌چیان بود شاید به بیش از چند صد نفر میرسید. همه دانشجو، شاگرد مکتب، کارمند ادارات دولتی و خصوصی…

photo_2016-07-24_12-33-52

مظاهره‌کنندگان جنبش روشنایی – عکس از مریم مهتر

نزدیک چوک ده‌مزنگ بود که با یکی از دوستانم تصمیم گرفتیم آیسکریم بگیریم، چون هوا خیلی گرم بود. به ظاهر آیسکریم فروش زیاد توجه نکردم. شاید همان کسی بود که بعدا خودش را منفجر کرد.

(یادداشت ویرایشگر: گزارشات منابع دولتی نشان می‌دهد که یکی از تروریستان مواد منفجره خود را داخل کراچی آیسکریم مخفی کرده بود.)

آیسکریم را گرفته و کم کم پیش می‌رفتیم تا که به خود چوک ده‌مزنگ رسیدیم. تقریبا نیم ساعت آنجا منتظر ماندیم. ساعت ۱۲ ظهر جمعیت را ترک کردم و به طرف دفتر رفتم. دقیق یادم نیست ولی ساعت از دو گذشته بود. رفتم که نان بخورم. چند لقمه نخورده بودم که صدای مهیب و وحشتناکی شنیدم.

با صدای بلند فریاد زدم چی بود؟ چی شد؟ همکارانم هر کدام به یک سو می‌دویدند. یکی تلویزیون روشن می‌کرد، یکی فیسبوکش را می‌دید، یکی شماره‌ی دوستان و اعضای خانواده‌شان را میگرفت تا زنگ بزند و بفهمد چه خبر شده است.

من از بس شوکه شده بودم بیشتر از یک دقیقه کاملا بی‌حس شده بودم و گوشهایم صدا میداد. زنگ موبایلم به صدا درآمد، روی صفحه‌ی موبایل دیدم که پدرم است. تماس را جواب دادم ولی اصلا یارای سخن گفتن نداشتم. فقط گریه می‌کردم. به زحمت به پدرم گفتم که دفتر استم.

پس از اینکه تماس پدرم را قطع کردم، روی لیست مخاطبین گوشی‌ام رفتم و به هر شماره‌ای که بود شروع کردم به زنگ زدن. از دو گوشی هم زنگ می‌زدم و هم لحظه به لحظه برایم زنگ می‌آمد.

بیشتر دوستانم گوشی‌هایشان خاموش بود. هر بار پشت خط می‌گفت: “شماره‌ای را که شما دایل نموده‌اید خاموش و یا خارج از ساحه‌ی پوشش قرار دارد” دلم فرو می‌ریخت. هر کسی هم که تماسم را جواب میداد به جای حرف زدن فقط گریه می‌کردم. برای من همین قدر کافی بود تا تماسم را جواب دهند. فقط میخواستم بدانم زنده است.

حتی تصورش را هم نمی‌کردم که روزی هم میرسد که به خاطر اینکه بفهمم کی زنده است و کی مرده، با کسی به تماس شوم.

————

آصف یوسفی یکی دیگر از مظاهره‌کنندگان و شاهد عینی می‌گوید:

چند متر فاصله داشتم. زماني که حادثه اتفاق افتاد من دقيق روبروي هوتل سمت رياست ترافيك، بالاي بايسكل بودم. از بالاي آن به زمين افتادم و زود بلند شدم. تعدادی از دختران نزديك‌ام از هوش رفته بودند.

کسانی که از هوش رفته بودند را به سختي داخل دكاكين انتقال داديم. همه مي‌دويدند و فرياد مي‌زدند. زخميان همه روي زمين بودند از آمبولانس خبري نبود. چند نفری که آنجا بوديم تنها كاري که از دست‌مان مي‌آمد انتقال مجروحين از روي سرك به سايه بود.

كسي از سرش خون فوران می‌کرد، كسي از چشم‌اش. بيشتر زخميان در ميان خون غرق بودند و فرياد کمک سرمی‌دادند. آمبولانس بسيار دير به صحنه رسيد و آن هم تعداد کمی كه كفايت كننده نبود. رنجر پوليس هم آمد و  بيشتر مجروحين را بالاي آنها گذاشتيم.

ما تعداد اندكی که در ميان اجساد بودیم فرياد مي‌زديم كه مردم بيايند آنها را جمع كنيم، ولی كسي جرأت نزديك شدن را نداشت. چند نفر بوديم كه بدن‌های تكه تكه و سوخته را با دستان خود جمع مي‌كرديم.

صحنه وحشتناكی بود. هيج وقت فكر نمي كردم به چنين صحنه‌ای كه ديروز اتفاق افتاد بربخورم.

بعد از انتقال مجروحين و اجساد، صحنه خالي و تنها كفش، دستكول، كرتي ، پيراهن تكه تكه و سوخته در ميان خون و قطعه‌هاي گوشت باقي مانده بود.

همه گريان مي‌كردند.

در جريان انتقال مجروحين و اجساد، كارتی که برگردنم آويزان بود افتاده بود. من و دوستم به سمت شفاخانه استقلال براي خون دادن رفتیم. زمانی که ديگر دوستان که بعد از ما به صحنه حمله آمده بودند كارت مرا ديده بودند نگران من شده بودند.

سپاس از يك يك دوستان که به من زنگ زدند و پيام دادند تا از صحت من مطمئن شوند.

————

نقل قول ذکریا مصور – یکی دیگر از مظاهره‌کنندگان و شاهدان عینی:

زمانی که خانه را ترک کردم بسیار خوشحال بودم و افتخار می‌کردم، چون من هم یکی از مظاهره‌کنندگان جنبش روشنایی بودم که درخواست خود را از یک راه صلح‌آمیز، آرام، محترمانه و متمدنانه اعلام کنند. این مظاهره تنها برای توتاپ نبود، بلکه برای تبعیض نیز بود.

شب قبل از مظاهره اصلا نخوابیدم و فقط به اتفاقاتی که ممکن است بیافتد فکر می‌کرد. تعدادی از سازماندگان می‌گفتند که این مظاهره نباید صورت بگیرد، ولی بعضی دیگر می‌گفتند که باید به پیش برویم و هر اتفاقی که افتاد را قبول کنیم.

من همراه مظاهره‌کنندگان بودم و شعارهای زیادی می‌دادیم: «مرگ بر تبعیض»، «ما حق خود را می‌خواهیم». مردم در سرک‌ها ما را دیده و به ما ملحق شدند. کودکان، دانش‌آموزان، زنان و مردان مسن. من دیدم که آنها چقدر متحد بودند و شانه به شانه هم ایستاده بودند.

ما راه خود را به سمت چوک ده مزنگ ادامه دادیم. هوا بسیار گرم بود و مردم شروع به ترک مظاهره کردند. رهبران جنبش در حال سخنرانی بودند. ما فکر می‌کردیم مقامات حکومت وحدت ملی نیز به ما ملحق شوند، ولی این آرزویی بیش نبود.

زنان و دختران زیادی را می‌دیدم که دستبند و روسری‌های سبز رنگ دارند و فریاد «مرگ بر تبعیض» و «ما عدالت می‌خواهیم» سر می‌دادند. ما می‌خواستیم یک خیمه بزنیم و در چوک ده مزنگ بمانیم که ناگهان من صدای انفجار را شنیدم.

من به زمین افتادم. اطراف من صدای مردم میامد که خانواده و دوستان خود را صدا می‌زدند. زمانی که بلند شدم اجساد زیادی روی زمین دیدم. فکر می‌کنم به بیش از یک صد نفر می‌رسید. زنان و دخترانی را دیدم که از این صحنه عکس‌برداری می‌کنند. آنها نام همکاران خود را فریاد می‌زدند. من می‌شنیدم که کسی می‌گفت «نیلوفر، کجا استی؟»

همه جا را خون گرفته بود. من سعی کردم به زخمیان کمک کنم.

من از دیروز در شوک هستم. برای شهیدان قرآن می‌خوانم. در مراسم فاتحه‌خوانی می‌شنیدم که کسانی که زنده مانده بودند فریاد می‌زدند «ما ادامه می‌دهیم. ما دوباره به سرک‌ها می‌رویم. داعش و طالبان جلوی ما را نخواهند گرفت. هیچ کس نمی‌تواند ما را خفه کند.»

————

محمد یوسف شفایی – یکی از مظاهره‌کنندگان و شاهدان عینی دیگر می‌گوید:

ساعت دونیم بود. گرسنگی بی‌تابم کرد و به یکی از دوستا که دقایق قبل باهم بودیم زنگ زدم تا کدام چیزی برای خوردن بیابیم. از جمع برآمدیم و به سمت کوته سنگی به راه افتادیم. همین‌که چند قدمی از مردم دور شدیم، موج شدید انفجار مارا تکان داد و از فرط بلندی صدا گوشم کر شده بود.

گیج و حیران ایستادم و اطرافم انبوه مردم در حال گریز بودند. هرکس به طرفی پناه می‌برد. عده‌ای به داخل کوچه‌های نزدیک می‌دویدند و عده‌ای دیگر هم به سمت کوته سنگی. همه حیران، نگران و افسرده بودند.

برگشتم که ببینم مردم چه شده‌اند و زخمی و کشته ها به چه حالت‌اند. هنوز دو قدم نمانده بودم که دو انفجار دیگر همزمان صورت گرفت. با بلند شدن صدای انفجار دوم صدای فیر تفنگ شروع شد.

با شنیدن صدای فیرهای تفنگ تاب نیاوردم و پا به فرار گذاشتم. گلوله‌ها مانند ژاله می‌باریدند. هر کسی خود را به گوشه‌ای می‌کشید.

از داخل کوچه دویدم و خود را به سمت دیگری که به سرک دارالامان وصل است رساندم. فضای وحشتناکی بر سرک‌ها حاکم بود، سرک مملو از دود و غبار بود و کشته‌ها و زخمی‌ها در روی سرک افتاده بودند. هرکس به دنبال آشناهای خود می‌گشت. نه آمبولانسی وجود داشت و نه کسی به کمک می‌آمد. همه داد می‌زدند و کمک می‌خواستند، اما همه حیران و گیج مانده بودند که چه کنند.

تا اینکه آمبولانس‌ها از شفاخانه‌ها رسیدند و زخمی‌ها و کشته شده‌ها را به سمت شفاخانه‌های استقلال، علی‌آباد و جمهوریت انتقال می‌دادند. تعداد آمبولانس‌ها کم بود، اما زخمی‌ها خیلی زیاد. رنجرها و آمبولانس‌ها به کمک هم به سختی توانستند که مردم را به شفاخانه انتقال دهند.

اجسادیکه از بین رفته بودند تا مدت‌ها روی سرک بودند. کسی شناسایی‌شان کرده نمی‌توانست.

بالاخره با توده‌های گوشت‌های که روی سرک مانده بودند یکجا به سوی شفاخانه برده شدند تا با اجساد دیگر یکجا دفن شوند. موترها یکی پس از دیگری می‌آمدند تا مردم را برای اهدای خون به شفاخانه‌ها ببرند.

(۲۹۴)

قتل‌عام ده‌مزنگ

درباره نویسنده
-