موقعیت:

ساعت ۷:۳۰ صبح بود که به دفتر رسیدم. نیم ساعت زودتر از روزهای عادی. آن‌روز قرار بود که تظاهرات بزرگی در کابل برگزار شود و من از ترس این‌که مبادا در راه‌بندان جاده‌های شهر بمانم، خودم را زودتر از همیشه به دفتر رسانده بودم. وارد دفتر که شدم، پشت میزم نشستم و کامپیوترم را روشن کردم، اما نتوانستم مثل روزهای عادی کارم را آغاز کنم. ذهن من جای دیگری بود. در دشت برچی، جایی که مردم درحال تجمع بودند.

دلم می‌خواست که آن‌جا باشم، در کنار مردم؛ اما به دلیل تعهد کاری به دفتر، تردید داشتم. در آن لحظات کشمکش طولانی با افکار و احساساتم داشتم، که آیا باید در دفتر، جایی که در آن کار می‌کردم، بمانم، یا باید به تظاهرات می‌پیوستم و سهم خودم را در جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کردم، ادا می‌نمودم.

بالاخره با خودم تصمیم گرفتم که به تظاهرات بروم. همیشه شانس این را داشتم که در دفتر چند ساعتی اضافه کار کنم، اما ما، مردم، فقط همان‌روز را داشتیم تا صدایمان را بلند کنیم تا از جنایات احتمالی آینده، در حد توان‌مان جلوگیری کنیم.

درست نیم ساعت بعد، من هم جزء ده‌ها هزار نفری بودم که به جاده‌های کابل برآمده بودیم، و به سمتِ ارگ ریاست جمهوری راه می‌پیمودیم. خواستۀ اصلی ما بسیار واضح بود: امنیت.

چندی قبل از آن یک گروه تروریستی که خودشان را داعش می‌نامند در ولایت زابل هفت مسافر بی‌گناه، به شمول یک دختر نه ساله به نام شکریه را سر بریده بودند. حالا ما به جاده‌ها آمده بودیم تا از دولت بخواهیم عدالت را اجرا کند و تضمین نماید که در آینده چنین اتفاقات ناخوش‌آیندی نمی‌افتد.

من یک سیاست‌مدار یا یک فعال مدنی نیستم. یک شهروند عادی افغانستان هستم: یک طراح وب‌سایت که اتفاقا از ادبیات هم خوشش می‌آید. این مساله برای اکثر کسانی که آن‌روز به جاده‌های کابل آمده بودند نیز صدق می‌کند. شهروندان عادی که در بین‌شان دانشجو، شاعر، نویسنده، حقوق‌دان، کارگر، نجار، نانوا و خلاصه از هر قشری دیده می‌شد. ما برای اعتراض آمده بودیم زیرا دیگر نمی‌توانستیم جنایات وحشیانه تروریست‌ها را تحمل کنیم. خصوصا این‌بار که برای اولین‌بار در افغانستان تروریست‌ها شهروندان عادی را به طور وحشیانه سر بریده بودند، آن‌هم فقط به این دلیل که متعلق به قوم هزاره بودند.

برای افغانستان، جایی که اقوام مختلف در کنارهم زندگی می‌کنند، این اتفاق می‌توانست شبیه یک جرقه در یک انبار باروت باشد! دقیقا همان چیزی که دشمنان کشور، طالبان و داعش و متحدان آن‌ها، می‌خواهند. اما ما آن‌روز ثابت کردیم که این‌چیزا نمی‌تواند اتحاد ما را از بین ببرند. ما همه باهم آن‌روز جمع شدیم که یک افغانستان متحد را به دشمنان خود نشان دهیم.

united

عکس از جریان اعتراض مردمی ۲۰ عقرب. عکس از نویسنده

در آن تظاهرات بزرگ، در کنار هزاره‌ها، اقوام دیگر مثل پشتون‌ها، تاجیک‌ها، اوزبیک‌ها، پشه‌ای‌ها، و هندوها هم به خیابان‌ها آمده بودند. مساله‌ای که کاملا دل‌گرم‌ کننده و خوش‌آیند بود و اتفاقا با تظاهرات‌های فردای آن‌روز که در جلال‌آباد، مزارشریف، هرات، بامیان، و دایکندی ادامه پیدا کرد، خوش‌آیندتر هم شد.

قصد ندارم که به جزئیات آن‌روز بپردازم که در تظاهرات دقیقا چه اتفاقاتی افتاد. شما می‌توانید در اینجا و اینجا بیشتر بخوانید. برای من چیزی که آن‌روز اهمیت داشت، احساساتی بود که به من و هزاران نفر مثل من انتقال پیدا کرد. تجربه‌ای که باعث شد همه به جامعۀ خودمان افتخار کنیم. بعد از آن‌روز، هر زمان که به یاد می‌آورم چگونه متحد شدیم، ایستادیم، راه پیمایی نمودیم، و صدای اعتراض بلند کردیم تا حقوق اولیه شهروندی‌مان را از حکومت بخواهیم، احساس خوبی به من دست می‌دهد.

آن تظاهرات، تظاهرات مدنی قدرتمندی بود که نسل جدید کشور از اوایل صبح تا نیمه شب برگزار کردند. با آن تظاهرات ما ثابت کردیم که نسل کاملا متفاوتی هستیم. نسلی که به قدرت‌های مدنی و دموکراتیک باور داریم و اعتراضات صلح‌آمیز به راه می‌اندازیم.

ما نسلی با تفاوت‌های کاملا مثبت هستیم.

نسلی که در آن زنان هم قدرت دارند و می‌توانند در تظاهرات، پابه‌پای مردان شرکت کنند. زنانی که می‌توانند تابوت شکریه را هفت کیلومتر بر روی شانه‌‌های خود حمل کرده و برای عدالت فریاد بزنند. زنانی که عدالت را هم برای شکریه، هم برای تمام زنان و مردان قربانی تروریسم می‌خواهند.

من و نسل من، روز (چهارشنبه، ۲۰ عقرب ۱۳۹۴) را برای همیشه به یاد خواهیم سپرد. آن‌روز؛ روزی بود که ما چهرۀ متفاوتی از افغانستان را به دنیا و دشمنان‌مان نشان دادیم: یک چهره‌ای متحد و دموکرات.

(۷)

یک چهرۀ متفاوت از افغانستان: متحد و دموکرات

درباره نویسنده
- I am a citizen journalist based in Kabul