«برای اینکه خانواده‌ام زندگی بهتری داشته باشند به جنگ می‌روم.» مهاجر افغان در ایران از جنگ در سوریه می‌گوید!

موقعیت: تهران

نوشتۀ: کبری اکبری

علی اکبر داستان خود را با آرامی شروع می‌کند:

یکی از اعزای فاطمیون در سوریه. عکس از پیوندگاه

یکی از اعضای فاطمیون در سوریه. عکس از پیوندگاه

پانزده سال داشتم که افغانستان را همراه خانواده‌ام ترک کردم. شرایط بد امنیتی و اقتصادی کشور باعث شد مهاجر شویم. در آن زمان حکومت در دست طالبان بود. حالا مدت ۱۸ سال است که در ایران زندگی می‎کنم. ازدواج کرده‎ام و یک پسر و دو دختر دارم. فرزند بزرگم عباس نام دارد.

از وقتی افغانستان را ترک کردم، دیگر بازنگشتم. شرایط آن‌جا هیچ‎گاهی در این فاصلۀ زمانی مناسب نبوده است. در ایران کارهای ساختمانی می‎کنم و تمام تلاشم این است که فرزندانم زندگی بهتر و دور از جنگ و خشونت داشته باشند و درس بخوانند تا بتوانند سربلند به کشورشان برگردند.

زندگی در ایران برای افغان‎ها گران تمام می‎شود، جدا از پرداخت پول آب و برق و گاز و کرایه خانه، باید هر سال برای مدرسه فرزندانم و برای تمدید کارت اقامت خود پول پرداخت کنیم.

تقریبا یک سال بود که کار مناسبی پیدا نکرده بودم. یک روز که در خانه دوستی مهمان بودم، مهمان‎های دیگر در محفل، از جنگ در سوریه می‎گفتند. در آنجا از مهمانان دیگر شنیدم که برای کسانی که به سوریه می‌روند، ماهانه دو میلیون تومان (در حدود ۴۰ هزار افغانی) می‎پردازند.

این حرف وسوسه‎ام کرد که به سوریه بروم تا خانواده‎ام زندگی بهتری داشته باشند. هرچند خانواده‎ام مخالف این فیصله‎ام بودند؛ اما من تصمیم خود را گرفته بودم. یک هفته بعد با دوستی که اعزام دمشق بود، برای ثبت‎نام به مرکز جلب‎وجذب مراجعه کردیم.

هزاران افغان که به دنبال تقاضای پناهندگی به ایران رفته‌اند برای جنگ و دفاع از رژیم بشارالاسد به سوریه فرستاده شده‌اند. دیده‌بان حقوق بشر گزارش داده است که حکومت ایران معمولا به کسانی که با آنها در این جنگ طولانی و بی‌رحم همراه شوند، پیشنهاد پول و قول اقامت دایمی در ایران داده است.

بیش از سه میلیون افغان در ایران زندگی می‌کنند، ولی کمتر از یک سوم آنها اقامت قانونی دارند. این موضوع برای کسانی که به دنبال استخدام سرباز هستند سلاح قدرتمندی است تا افغان‌هایی که برای اقامت هرکاری می‌کنند را به جنگ بفرستند.

علی اکبر به داستان خود ادامه می‌دهد:

پس از این ماجرا، ما را گفتند که روز سه‎شنبه ساعت ۸ صبح در بهشت زهرا باشید و از آنجا ما را به پادگان پازوکی که در حاشیه تهران موقعیت دارد، منتقل می‎کنند.

عکس

عکس تزئینی از جریان درگیریهای سوریه. منبع گوگل

تقریبا مدت یک ماه در پادگان/کمپ پازوکی، مشغول تعلیمات نظامی بودیم. در آنجا افغانهای زیادی بودند و من از این بابت خوشحال بودم. وقتی وارد پازوکی شدم تمام معلومات من و خانواده‎ام را گرفتند و یک حساب بانکی برایم باز کردند. کسی که ما را تعلیم می‎داد یک فرمانده ارتش ایران بود و رویۀ خوبی با ما داشت.

بعد حدود یک ماه تمرین نظامی، راهی سوریه شدیم. بعد رسیدن به دمشق برای زیارت به حرم حضرت زینب (س) رفتیم. کسانی که در سوریه می‎جنگند را «مدافعان حرم» می‎گویند.

در سوریه گروه‎های مختلفی از کشورهای ایران، پاکستان، افغانستان و عراق درگیر جنگ هستند. ایرانیان را انصاریون، افغان‎ها را فاطمیون، پاکستانی‎ها را زینبیون و عراقی‎ها را حیدریون می‎گویند. در سوریه برای ما ماهانه ۱۰۰ دالر می‎دادند تا خرج و خوراک ما شود.

وقتی برای اولین‎بار به میدان نبرد رفتم، تمام تنم از ترس می‎لرزید. صدای خمپاره‎ها و تیرهای که به اطرافم اصابت می‎کردند مثل یک کابوس بود و باورش برایم سخت بود. تا حال، این چنین در میدان جنگ قرار نگرفته بودم. در آنجا دوستی داشتم به اسم محمدحسین که یک سال پیش از افغانستان به ایران آمده بود و اعزام دومش بود، گفت: «من هم بار اول خیلی ترسیده بودم، عادی می‎شود!»

او برایم از افغانستان و وضعیت نابسامانش و خانواده‎اش تعریف می‎کرد، او می‎گفت: «اگر زنده بمانم بعد شش ماه جنگ در سوریه می‎توانم خانواده‎ام را به ایران بیاورم و برای خودم و آنان کارت اقامت ۱۰ ساله بگیرم و هر سال تمدیدش کنم.»

هنگامی که علی اکبر خاطرات محمدحسین را بازگو میکند، ناخودآگاه گلویش را بغض میگیرد و اشک در چشمانش حلقه میزند.

محمدحسین جوان ۲۳ ساله‎ای بود که آرزوهای زیادی در سر داشت، او به دلیل بیکاری به ایران آمده بود تا بتواند کار کند و پولی به خانواده‎اش بفرستد؛ اما او دیگر در بین ما نیست. محمدحسین در یک عملیات همراه چند تن دیگر از تیپ فاطمیون شهید شدند.

آن‎گونه که محمدحسین گفته بود، کم کم به شرایط آنجا عادت کردم و هر لحظه‎اش برایم پر از خاطره‎هاست، خاطرات خنده‎ها و گریه‎ها و شوخی‎ها و جنگیدن‎های شیرمردان تیپ فاطمیون و دیگر رزمندگان که در سوریه می‎جنگند.

وقتی علی اکبر از خاطراتش میگوید هیجانی شده است؛ گویا روحا در سوریه و جسمش در اینجا است.

فاطمینون

عکس تزئینی. مراسم تشییع جنازه فاطمیون در قم، ایران. منبع گوگل

فرمانده‎های ایرانی و دیگران همیشه از «تیپ فاطمیون» که حالا به لشکر تبدیل شده تعریف می‎کنند و می‎گویند که آنان واقعا از جان و دل مایه می‎گذارند و برای دفاع از حرم و اعتقاد و باورهایشان می‎جنگند. در مدت دو ماه که در آنجا بودم چیزهای زیادی را دیدم و تجربه کردم و دوستان عزیزی را نیز از دست دادم.

بار اول که به سوریه رفتم فقط به خاطر به‎دست آوردن پول بود تا خانواده‎ام زندگی بهتری داشته باشد و فرزندانم درس بخواند. اما این بار قضیه فرق می‎کند. این‎بار برای دلم و باورهایم می‎روم، برای دفاع از خون شهیدانی می‎روم که برای اسلام و دینشان جنگیدند.

از وی پرسیدم چرا برای کشور و هموطنان خود نمیجنگد که هر روز خون بیگناهان ریخته می‌شود؟ علی اکبر پس از چند دقیقه سکوت جواب میدهد

«چون در اینجا خانواده‎ام در امنیت است و تا وقتی زنده هستم می‌توانم پشتیبان آنها باشم و اگر شهید شدم، دولت ایران وعده‎های داده است که امیدوارم عملی کند تا خانواده‌ام محتاج و درمانده نباشد. اگر دولت ما هم چنین کند، حاضرم به کشورم آمده و بجنگم.»

می‌خواستم بدانم شما مدت ۱۸ سال است که در ایران زندگی میکنید تا حال به خاطر افغان بودنتان مورد تحقیر و توهین و تبعیض قرار گرفته‌اید؟

«بله! بارها تحقیر و توهین شدم به خاطر کارم که بهترین کار را با کمترین هزینه نسبت به ایرانی‎ها انجام می‎دهم. برای اینکه صادقانه کار می‎کنم. حتی در صف نانوایی به علت اینکه افغانی هستم و نان زیاد می‎خرم باید در آخر صف باشم. اما دوستان خوب ایرانی هم دارم که مثل دوست و برادر با من رفتار می‎کنند و احترام می‎گذارند. آدم‎های خوب و بد در هر جامعه‎ای است!»

مکث می‌کند و سر خود را تکان می‌دهد

در سوریه که بودم پسر جوان افغان که به تازگی به فاطمیون آمده بود به خاطر یاد نداشتن استفاده از اسلحه، اشتباها به خود شلیک کرد و کشته شد. دولت ایران نباید کسانی را که درست آموزش نظامی ندیده‎اند را به سوریه اعزام کند. گاهی فکر می‎کنم واقعا برای دولت ایران فقط یک ابزار هستیم.

(۹۷۳)

«برای اینکه خانواده‌ام زندگی بهتری داشته باشند به جنگ می‌روم.» مهاجر افغان در ایران از جنگ در سوریه می‌گوید!

درباره نویسنده
-